تبليغاتX




قهوه ی تلخ - دانلود

قهوه ی تلخ - دانلود

 

                قهوه ی تلخ از قسمت اول تا 27 آماده ی دانلود میباشد.

 

خدایا یاری ام کن اگر روزی جایی چیزی شکستم ، دل نباشد
شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی من و روحم ، تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی

کاش قلبم درد پنهانی نداشت ، چهره ام هرگز پریشانی نداشت ... کاش می شد دفتر تقدیر عشق ، حرفی از یک روز بارانی نداشت

شب شکست ، پیمان شکست ، عهدی شکست ، قلبی شکست از شکست هر شکستی بر دلم آهی نشست
 غریبانه شکستم من  اینجاتک وتنها دل خسته ترینم دراین

گوشه دنیا ای بی خبر ازعشق که نداری خبر ازمن روزی

که تو آیی که نمانده اصرار من
نام تو را بر جان نمي نويسم.
نام تو را بر اين زمين سرد مي نويسم تا...
باد ببرد و آفتاب بسوزاند و باران بشويد و خاك بپوشاند.
تنها اين گونه است كه جهان نامت را از بر خواهد كرد

 خاطرمان باشد ، شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود

بیا تا گریه کنم سر اومده صبرم
نه خنده مونده برام نه گریه مونده برام
فقط یه کابوس کشنده مونده برام
کسی که هستیشو به وعده هات داده
یه بار بپرس چرا به این روز افتاده

با تشکر از دوست گرامی  ســـــــارا جان بخاطر این مطلب زیبا که به ما و همه دوستان هدیه کردن . ممنون ســـــارا جونلبخند
    


نویسنده :وحید فارغی - ساعت 4:22 روز شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

سلام و با عرض معذرت بخاطر غیبت من .

راستش وقت امتحانات هست و ما هم

بد جور گرفتار شدیم . از لطف همتون هم ممنونم .

راستی به اینجا هم سر بزنید >>>>>  اینجا کلیک کنید>>>>    www.vahidfareghi.blogfa.com

 

نام مطلب: لحضه ای فیلسوف شوید
نویسنده نظر: منصور
زمان ارسال:
۱۳۸۹ سه شنبه ۲۱ ارديبهشت
ساعت:17:38
 
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت در میخانه ببستند خدایا مپسند
در میخانه گشودست ولی حرمت می جایز امد که ملایک در میخانه زدنند
 
پاسخ:
 از عـــــمــــــو مـــنــــصـــور گلم خیلی ممنونم که به من افتخار دادن . عمو جان خیلی ازت ممنمونم . دوستت دارم .
نویسنده نظر: آیگین
زمان ارسال:
۱۳۸۹ جمعه ۱۷ ارديبهشت
ساعت:13:27
 
انکه از دل براید بر دل نشیند اقا وحید خسته نباشید
 
این نظر تایید شده و عمومی می باشد.
 

پاسخ : از نظر لطف شما آیگین گرامی ممنونم . لطف دارید شما


نام مطلب: اثر فریدون مشیری
نویسنده نظر: رضاشریفی
زمان ارسال:
۱۳۸۹ دوشنبه ۱۳ ارديبهشت
ساعت:19:37
 
سلام :دوسته گلم خدایی وبلاگ قشنگی داری. به فقرا هم یه سر بزن
 
این نظر تایید شده و عمومی می باشد.
 
 پاسخ:  رضای گرامی از لطف شما هم خیلی ممنونم . شما بزرگواری


نام مطلب: لحضه ای فیلسوف شوید
نویسنده نظر: ملیکای علیرضا
زمان ارسال:
۱۳۸۹ يکشنبه ۱۲ ارديبهشت
ساعت:23:23
 
سلاااااااااااام[لبخند] من آپــــــــــــــــــــممنتظرتم[لبخند] "همیشه عاشق" یا علی
 
این نظر تایید شده و عمومی می باشد.
 
 پاسخ: ملیکای علیرضای گرامی باز هم من شرمنده ی شما شدم . ببخشید دیر خدمتتون رسیدم .


نام مطلب: مداد رنگی
نویسنده نظر: سارا
زمان ارسال:
۱۳۸۹ يکشنبه ۱۲ ارديبهشت
ساعت:11:5
 
اگه میشه رنگ نوشته هاتو عوض کن منظورم اون آبیاست
 
پاسخ : سارا خانوم عزیز چشم از این به بعد از رنگ های مناسب تر استفاده میکنم . از لطف شما هم ممنونم .


نویسنده :وحید فارغی - ساعت 12:30 روز جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
گفته نیستم که بگویی
صــدا نیـستـم که بــشـنـوی
یــا چــیزی چنان که بـبـیـنـی
یا چیــزی چنــان که بـدانی
من درد مــشتــرکم مرا فــریــاد کن
دســتــت را به مـن بـده
دستــهــای تو با مــن آشناسـت
ای دیــر یـافتـه بـا تـو سـخـن مـیـگـویم
بـســــان ابر که با باران
بــســان موج که با دریـــا
بـســان پرنده که با صــحــرا
بـســان جنگل که با تو سخن میگوید
زیــرا کـه مــن تو را فــریاد میزنم
زیرا که دستهای من با تــو آشــــنــاست        
__________________________________
ممنونم از سحر عزیزم که این مطلب زیبایی که اثر استاد فریدون مشیری هست
  رو به من هدیه داد . سحر گلم مرسی خیلی ازت ممنونم    


نویسنده :وحید فارغی - ساعت 21:18 روز يکشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

1. اگه ازت بپرسن چه سوالی بیشتر تو را به فکر کردن وادار میکند شما چی جواب میدید ؟

2 . اگر به شما بگویند چيزي به انسان ها یاد بدید که زندگی آنها متحول شود چه چیزی برای یاد دادن به آنها دارید ؟ ؟؟؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------
1. اگر من باشم میگم چرا مردم سعی میکنن خودشونو گول بزنن .

چرا به خودشون دروغ میگن ؟

چرا دنبال یک شخصیت دیگه میرن و سعی میکنن اون چیزی که هستند نباشند و از داشته های خودشون راضی نیستند و هیچ وقت قانع نیستند .

هر چی بیشتر داشته باشند خواسته هاشون بیشتر میشه .

و اینکه چرا خودشون باعث افسردگی و به وجود آمدن غم و غصه در خودشون میشن؟


----------------------------------------------------------------------------------
2. برای یاد دادن به آدما من فقط میگم 

 خندیدن حق شماست و اون رو از هر کس و هر چیز طلب کنید 

 خنده بهترین هدیه ایست که میتونید به پیر و جوان , دارا و ندار  , بزرگ و کوچک بدهید

خودتون همیشه لبخند بزنید . اگر تنها ترین تنها باشی در آینه به خوت لبخندی هدیه بده بعد میبینی که روح شما تا حدودی متحول میشه و لبخند شما را جوان نگه میدارد و خنده بر هر درد بی درمان دواست .

 خنده رو هیچوقت از خودتون و بقیه دریغ نکنید .


و به این معتقد باش که  اراده خط بطلان میکشد بر همه چیز حتی شرایط   .

اعتقاد به این شما را به یک کوه پولادین تبدیل خواهد کرد

 فقط کافیه به عمقش بری و با تمام وجود درکش کنی و بهش معتقد باشی

 

 


-------------------------------------------------------------------------------
دوستان این بحث مستقلا از خودمه و فکرم بهش مشغول بود اگر شما نظری دارید  افتخار بدید و به من و بقیه هم یاد بدید .  وحید فارغی



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 15:57 روز سه شنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    3 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

براي ديدن ادامه عكسها و خبر، روي اين عكس كليك كنيد

گلبولهای سفیدم فدای باکتری های وجودت 

.............................................
 سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست
خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنه بشکن من نمی شکنم بشکن !
 .............................
 ای کاش باران بودم تا غبار از صورتت می شستم
خودت که سال به سال صورتت رو نمی شوری !!! 
.........................
 سايه ام عاشق سايه ات شده مي خواستم ببينم مي تونيم همسايه شويم ؟
.........................
 دیشب چک عشق تو را به بانک محبت بردم ، بازهم حسابت خالی بود ، این بار چک را اجرا گذاشتم تا حکم دستگیری قلبت صادر شود .
 ........................
بهم نگی ندید بدید ، نگی منو دید و پرید ، بمونه بین خودمون ، به یادتم خیلی شدید .
 .......................
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی باشد پس بجای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
........................
اگر من هنوز ازدواج نکرده ام… تقصير سازمان ملل است که روي سردرش نوشته شده"بني آدم اعضاي يکديگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جيگر کي هستم؟ 
.......................
تنهایی آدمها یه دریا عمق داره ، ولی پر کردنش با یه لیوان محبت ممکنه
............................
دعای 1 کودک : خدایا برای زنان فقیری که عکسشون تو گوشی بابامه لباس بفرست .
 ..............................
 دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد عاقبت اشک غم و کوه امیدم آب شد * گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد .
 ..........................
 لره گوزید ، زنش از خنده مرد. زیر اعلامیه اش نوشتن بادی وزید و گلی پر پر شد .
 تشخیص دختر ایرانی :
هرگز بینی هایشان عمل کرده نیست !
موهایشان خدادادی طلائی است و مادر زادی مش داره !
وقتی از کنار هم رد میشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمی کنند!
تمام زیور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است!
تا قبل از ازدواج هر گز ابروهایشان را بر نمی دارند!
........................
ابراز عشق يك عرب به همسرش:::::::عزيزم ، در صحراي قلبم تو تنها شتري



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 22:53 روز دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

ای  صاحب  تپش قلب آهو

 

اینجا دختری  است  که با  گلهای  قالی  قهر  کرده  اینجا  دختری  است  که  که  پنجره ها را به  عنکبوت  و تارش  هدیه  داده  و شادی  اش  را  خاک  کرده    اینجا  دختری  است  که دست بر گردن  تنهایی انداخته  و با  مرغ  عشق ها  و چلچله  ها  دشمن  شده 

 

او  تنهاست  اشکهایش  را  پای باغچه ی بی  کسی میریزد و ستاره  ای از  اندوه بر  گردن  انداخته  است

 

 با  خودش  عهد  کرده  که  نگذارد باد بادکی  از  از  حیاط  خانه  اش  بگذرد و  اجازه  ندهد جاده ای به  خانه ی  او  ختم  شود

 

اینجا دختری  است  که  تو را  در  میان چمن  های پشت  دیوار باغ  گم  کرده  است

 

دختری  که  باران  پرستو را  در  بهار فراموش  کرده  است  و عطر  انگور  و  درخشش عقیق  را از  یاد برده  است دختری  که به  سوی افق رفتن  را  کنار  گذاشته  و با  تاریکی  دست  دوستی  داده است

 

خدای  من  خدای آبشار  ها  و  خدای  درختان آوازه  خوان

 

ای  خدای  چشمها  و  دلها   خدای  قلبها ودستهای  تابستانی  و داغ

 

کمکم کن این  منم  من  سبزیه چمن  وجودم را  را  هرگز زرد نخواهم  کرد  کمکم  کن  خدای  بزرگ

دل نوشته ای از آیگین عزیز . ممنونم از اینکه اجازه دادن  مطلبی رو که از دل خودش بر آمده رو در وبلاگم استفاده کنم . به وبلاگ آیگین سر بزنید . آدرس وبلاگ آیگین در پیوندهای وبلاگم لینک  هست . باز هم سپاس



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 13:58 روز پنج شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
 زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

       زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم .فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است .یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیش تر آشنا می‌شویم.

 
       زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

 http://www.hamsohbat.ir



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 16:19 روز پنج شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۹   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share


اتل
متل يه جانباز
اتل متل يه بابا
که اون قديم قديما
حسرتشو مي‌خورن
تمامي
بچه‌ها

اتل متل يه دختر
دردونه‌ي باباش بود
بابا هرجا که
مي‌رفت
دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون
بود
به گفته‌ي بچه‌ها:
بابا چه مهربون بود

يه روز آفتابي
بابا
تنها گذاشتش
عازم جبهه‌ها شد
دخترو جا گذاشتش

چه روزاي سختي
بود
اون روزاي جدايي
چه سال‌هاي بدي بود
ايام بي بابايي

چه
لحظه‌ي سختي بود
اون لحظه‌ي رفتنش
ولي بدتر از اون بود
لحظه‌ي
برگشتنش

هنوز يادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته
بود
آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
اداي
احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا را
سرمه‌ي تو
چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون
ريخت
دو صد دفعه صداش کرد
پيش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد

اتل
متل يه بابا
يه مرد بي ادعا
براش دل مي‌سوزونن
تمامي بچه‌ها

زهرا
به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهي به فکر ديروز
گاهي به فکر
فردا

يه روز مي‌گفت که خيلي
براش آرزو داره
ولي حالا دخترش
زيرش،
لگن مي‌ذاره

يه روز مي‌گفت: دوست دارم
عروسيتو ببينم
ولي
حالا دخترش
مي‌گه به پات مي‌شينم

مي‌گفت: برات بهترين
عروسي
رو مي‌گيرم
ولي حالا مي‌شنوه
تا خوب نشي نمي‌رم

وقت غذا که
مي‌شه
سرنگ را بر مي‌داره
يک زرده‌ي تخم مرغ
توي سرنگ مي‌ذاره

گوشه‌ي
لپ بابا
سرنگ رو مي‌فشاره
براي اشک چشمش
هي بهونه مياره

غضه
نخوره بابا جون
اشکم مال پيازه
بابا با چشماش مي‌گه:
خدا برات
بسازه

هر شب وقتي بابا رو
مي‌خوابونه توي جاش
با کلي اندوه و
غم
مي‌ره سرکتاباش

" حافظ" رو بر مي‌داره
راه گلوش مي‌گيره
قسم
مي‌دهد حافظو
" خواجه! " بابام نَميره

دو چشمشو مي‌بنده
خدا
خدا مي‌کنه
با آهي از ته دل
حافظو وا مي‌کنه

فال و شاهد و
فال و
به يک نظر مي‌بينه
نمي‌خونه، چرا که
هر شب جواب همينه

اون
شب که از خستگي
گرسنه خوابيده بود
نيمه شب، چه خوابِ
قشنگي رو
ديده بود

تو خواب ديدش تو يک باغ
تو يک باغ پر از گل
پر از گل
و شقايق
ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق
يه خرده اون
طرف‌تر
ميان دشت و صحرا
جايي از اين‌جا بهتر…

بابا سوار اسبه
مگه
مي‌شه محاله…
بابا به آسمون رفت
         تا پشت يک در رسيد...
         

  با دستای مردونش

      حلقه در رو کوبید

        ندایی اومد از غیب

        دروازه رو وا کنید

        مهمون رسیده از راه

        قصری مهیا کنید

وفتی بلند شد از خواب

دید که وقت اذونه

عطر گل نرگسی

پیچیده بود تو خونه

هی بابا رو صدا کرد

باب چشاش بسته بود

دیگه نگاش نمی کرد

بابا چقدر خسته بود

      آی قصه قصه قصه

      یه دختر شکسّه

      که دستای ظریفش

     چند ساله پینه بسته

چند سالیه که دختر

زرنگ و ساعی شده

از اون وقتی که بابا

قطع نخاعی شده

نشونه به

نشونه بیعته
پینه دست زهرا

   بهترین شفاعته

نگاه گرم بابا
  

                                          

                                           *  با استفاده از مطلب دوستم فرهاد *



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 19:13 روز چهارشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 بی تو دارم می میرم آروم 
, آروم کنارم بمون
آخه غمگینه دلم
، زرد و کبود ، رنگ پاییز ، بهارم بمون
اونقدر قدر تو رو ندونستم که یه روز
لحظه ی تلخی رسید ، تو رو از دستم ربود
رو زمین قد پاهات ، تو افق نور چشات
، تا ابد دنبالتم مثل یه ابر کبود

نفسم در نمیاد ، تک و تنهام
، کنج غم هام ، بدادم برس
کاشکی از یادم می رفت برق نگات ،
یاد دستات ، گرمی صدات

برای آخرین بار ، خدانگهدار
برو ولی خاطراتمو نگه دار
برو عزیز گریه نکن ، دلم می گیره
فقط بدون این جا یکی برات می میره
بعد تو عشق دیگه برای من حرومه
برو ولی بدون دیگه عمرم تمومه
برو فقط فکر نکنی کسی ندارم
هیچ موقع تنها نمی شم ، خدا رو دارم

به تو می گم یه کلمه ، دوست دارم یه عالمه
برو حرفات تو گوشمه ، برو یادت تو دلمه
توی چشمام نگاه نکن ، دست منو رها نکن
دیگه بسه ، گریه نکن

تویی که توی دلت یکی دیگه رو داشتی
تویی که با رفتنت غم تو دلم گذاشتی

چه جوری دلت اومد با یکی دیگه باشی

یعنی دوسم نداشتی ، یعنی دوسم نداشتی

منی که توی دلم جز تو کسی نداشتم
منی که خداییش هیچ چیزی کم نذاشتم

چه جوری دلت اومد اینطور ازم جدا شی

یعنی دوسم نداشتی ، یعنی دوسم نداشتی

من و تو با هم دیگه خاطره هایی داشتیم
همیشه تو کوچه ها با هم قرار می ذاشتیم

حالا تو اون کوچه ها منو تنها گذاشتی

یعنی دوسم نداشتی

من و تو با هم دیگه خاطره هایی داشتیم
همیشه تو کوچه ها با هم قرار می ذاشتیم
حالا تو اون کوچه ها منو تنها گذاشتی

یعنی دوسم نداشتی ، یعنی دوسم نداشتی

دوسم نداشتی ، دوسم نداشتی ، دوسم نداشتی

یعنی دوسم نداشتی

تویی که توی دلت یکی دیگه رو داشتی
تویی که با رفتنت غم تو دلم گذاشتی

چه جوری دلت اومد با یکی دیگه باشی

یعنی دوسم نداشتی ، یعنی دوسم نداشتی


منی که توی دلم جز تو کسی نداشتم
منی که خداییش هیچ چیزی کم نذاشتم

چه جوری دلت اومد اینطور ازم جدا شی

یعنی دوسم نداشتی ، یعنی دوسم نداشتی

من و تو با هم دیگه خاطره هایی داشتیم
همیشه تو کوچه ها با هم قرار می ذاشتیم

حالا تو اون کوچه ها منو تنها گذاشتی

یعنی دوسم نداشتی

من و تو با هم دیگه خاطره هایی داشتیم
همیشه تو کوچه ها با هم قرار می ذاشتیم

حالا تو اون کوچه ها منو تنها گذاشتی

یعنی دوسم نداشتی ، یعنی دوسم نداشتی

خیلی ها نفرین می کنن

تلافی می کنن

اما نه

نفرین من:الهی اونی که دوسش داری تنهات نذاره

تلافی من:میرم تا به اون برسی سر راهت نباشم

راستی،قدر من دوست داره؟


برام راهي نميمونه بجز كابوس تنهايي
ميخوام فراموشت كنم اما نميشه چون تو اينجايي

 



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 16:13 روز شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۹   |    5 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست


 

يه قصه بگم که بخوابی! يه روز عشق و ديوونگی و فوضولی قايم موشک بازی می کردن عشق پشت بوته ی گل سرخ قايم شده بود که فوضولی جای عشق و به ديوونگی لو ميده . ديوونگی يه شاخه فرو کرد تو بوته ی گل سرخ و عشق کور شد . و از اون روز  ديوونگی شد عصای دست عشق

 


 

وقتي کبوتري روي به معاشرت با کلاغها مي کند پرهايش سفيد مي ماند ، ولي قلبش سياه مي شود


 

البرت انيشتين می گه عشق مثل ساعت شنی می مونه ،همزمان که قلبتو پر می کنه مغزتو خالی می کنه........البته واسه ی اوناييکه مغزشون پره ،تو راحت باش 


 

وفا داری را بايد از نيلوفری آموخت که به دور هر شاخه ای میپيچد در آغوشش ميميرد


 

مهم این نیست که قشنگ باشی ،قشنگ اینه که مهم باشی ،حتی برای یک نفر


 

دوستت دارم وقتي در تنهايي خودم قدم مي زنم، خاطرات با تو بودن آرامشم را بر هم مي زند. چه پريشاني لذت بخشي است ، دلتنگ تو بودن... دلم براي شنيدن صدايت تنگ شده. براي ديدنت... ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ، اما به خوابم هم نيامدي و درد انتظار را در خواب هم حس کردم


 

اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من


 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند


 

اسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو


 

همیشه باید عکس دوست پسرت را در کیف پولت بزاری ، تا هر وقت دچار مشکل بزرگی شدی ، بهش نگاه کنی و آن وقت احساس میکنی که هیچ کدوم از مشکلات به اندازه ی این یکی وحشتناک نیست


 

به ترکه میگن از اینکه همسرت را عزیزم خطاب میکنی چه احساسی داری ؟؟ میگه احساس گناه !!!!!!!!! میگن چرا ؟ میگه آخه اسمش یادم نیست


 

جان من نظر هم بده



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 15:34 روز شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

ركسانا از اول هم بيشتر از من شانس داشت. با اينكه 36 كيلو اضافه وزن داشت و همچين قيافه اي هم نداشت و حتي ديپلم هم نداشت زودتر از من شوهر كرد. آن هم با يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله كه كلي هم خر پول بود. ولي من بيچاره كه هم خوشگل بودم و هم خوش هيكل و تازه هم فوق ليسانس داشتم، پنج سال بعد از آن مجبور شدم از آنجايي كه نكند بتُرشم با يك بقال كچل خپل 38 ساله ازدواج كنم. من با غم و غصه هر روز پيرتر شدم و او با ليپوساكشن و عمل زيبايي و كلي آرايش و از اين جور حرف ها هر روز جوانتر. به خاطر همين هم شد كه شوهرم را با 13 ضربه چاقو كشتم.

نتايج اخلاقي داستان:
1-  ثروت بهتر از علم است.

2- خوشگلي و خوش هيكلي ملاك ازدواج نيست. عشق و تفاهم مهم است.

3- از اينكه هيكل و قيافه بدي داريد ناراحت نباشيد. پس دكترها چه كاره اند؟

4- مدرك را بگذاريد دم كوزه آبش را بخورد.

5- اگر با زنتان تفاهم نداريد حتما در كلاس هاي دفاع شخصي ثبت نام كنيد.

6- اگر يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله خر پول هستيد، سر جدتان يك دختر خوشگل و خوش هيكل فوق ليسانس را بگيريد. لطفا رومانتيك بازي در نياوريد. جان انسان ها در ميان است.

7- اميد بزرگترين موهبت الهي است در نتيجه حتما يك پسر مغز خر خورده اي پيدا مي شود كه خودتان را به او بياندازيد.

8- با آنكه كچلي يك بيماري بدخيم و مهلك نيست ولي با اين حال مي تواند عامل مرگ باشد.

9- سواد بالا هيچ تاثيري بر روي قوه چشم و هم چشمي آدمي نمي گذارد.

10- در آخر هم اينكه براي كشتن شوهرتان هيچ دليلي لازم نيست. مردها همه شان سر و ته يك كرباس اند. اگر نكُشيد ممكن است فردا برود و يك زن ديگر هم بگيرد.



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 15:6 روز شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

ss2ee

 

ss2ee                                                                                                   

تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.


مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟


فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ، بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش امده.


خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .


آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.
ss2ee

 

ss2ee                                                                                                   



نویسنده :وحید فارغی - ساعت 14:57 روز شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

1234567...

X


من پذیرفتم شکست خویش را .پندهای عقل دوراندیش را . من پذیرفتم که عشق افسانه است .این دل دردآشنا دیوانه است . می روم شایدفراموشت کنم .درفراموشی هم آغوشت کنم . ازرفتن من شادباش . ازعذاب دیدنم ازادباش .آرزو دارم بفهمی درد را . تلخی برخوردهای سرد را


خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ


FreeCod Fall Hafez



آرشیو مطالب

خرداد1389-2 پست
اردیبهشت1389-4 پست
فروردین1389-33 پست
اسفند1388-72 پست


مطالب اخیر

درد دل تنهایی
پاسخ به نظرات شما دوستان گلم
اثر فریدون مشیری
لحضه ای فیلسوف شوید
مداد رنگی
خدای باران پرستو
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
اتل متل
همه ی احساس
اس ام اس عشقولانه
همه چیز عشق نیست
در صورت اهانت آمیز بودن
با صدای محمد یاوری .
داستان واقعي وبسيار زيبار
نمی بخشمت


پیوندها

<-ArchiveTitle->


نویسندگان وبلاگ

<-ArchiveTitle->


پیوندهای دیگر

<-ArchiveTitle->
<-ArchiveTitle->
<-ArchiveTitle->
<-ArchiveTitle->


نظرسنجی وبلاگ



آمار وبلاگ

بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 31
بازدید ماه جاری: 1187
بازدید کل: 60054